{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Between Sleep and Breath

تهیونگ با ترسِ سنگینی از خواب پرید؛
نه از یک صدا، نه از یک حرکت—
از همان حسِ مبهم و سردی که گاهی فقط در دلِ خواب می‌پیچد و آدم را یک‌باره می‌اندازد وسطِ وحشت.


چشم‌هایش هنوز کامل باز نشده بودند، اما دلش انگار قبل از بد✯نش فهمیده بود که چیزی درست نیست.

سایه‌های اتاق، در آن چند ثانیه‌ی اول، شکلِ خواب را داشتند؛ کش‌آمده، تیره، و کمی غریب.

تهیونگ نفسش را حبس کرد و برای یک لحظه، هنوز میانِ خواب و بیداری معلق ماند.

در رؤیا، ات مرده بود…

نه با صحنه‌ای واضح و ساده، بلکه با همان بی‌رحمیِ مبهمی که فقط خواب بلد است.
تهیونگ دیده بود که ات دیگر جوابش را نمی‌دهد؛
دیده بود که هر چه صدایش زده، صدا در گلویش شکسته و به جایی نرسیده.

و همین ناتوانی، از خودِ مرگ هم ترسناک‌تر بود.
آن‌قدر واقعی بود که وقتی چشم باز کرد، هنوز طعمِ تلخِ کابوس مثل سایه‌ای چسبیده بود به زبانش و از گلویش پایین نمی‌رفت.


با دست لرزان دور خودش را گشت.
انگشت‌هایش روی ملحفه لغزیدند، روی بالش، روی هوا…
و یک لحظه، قلبش از حرکت ایستاد.


ات… نیست؟


همان ترسِ کوتاه، همان شکِ وحشتناک، کافی بود تا خو══نش یخ بزند.
اما درست در همان لحظه، گرمایی نزدیکِ سینه‌اش موج زد؛
گرمایی زنده، آرام، آشنا.

نفسش بند آمد.


ات اینجا بود.
خیلی نزدیک.

آن‌قدر نزدیک که تهیونگ می‌توانست صدای نرمِ نفس‌هایش را بشنود؛ منظم، بی‌خیال، و سبک—
مثل کسی که هنوز نمی‌دانست چند ثانیه پیش، در دلِ خوابِ دیگری، تهیونگ تا مرزِ فرو ریختن رفته بود.


صورتِ ات روی گر═د═نِ او آرام گرفته بود.
مژه‌هایش گاهی می‌لرزیدند، انگار خودش هم هنوز در لایه‌ای از خواب مانده باشد.

و همین حضورِ آرام، همین تنفسِ کوچک و بی‌صدا، چیزی بود که کم‌کم گره‌ی وحشت را از درونِ سینه‌ی تهیونگ باز می‌کرد.

تهیونگ خیلی آهسته سرش را بالا آورد.
انگار می‌ترسید با کوچک‌ترین حرکت، این واقعیتِ لطیف هم مثل رؤیا از بین برود.
برای اطمینان، پیشانیِ ات را ل═م═س کرد.

گرم بود.

زنده بود.


اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش نشست؛
نه از شدتِ غم، از شوکِ بازگشتنِ زندگی.

از این‌که آدمی می‌تواند در خواب، مرگِ عزیزش را ببیند و بعد در بیداری، تنها با ل═م═سِ چند ثانیه، دوباره به زندگی برگردد.

زیر لب، با صدایی که هنوز لرزِ خواب را داشت، گفت:
«فکر کردم… توی خواب ازم رفتی.»


ات هنوز کامل بیدار نشده بود.

اما انگار حتی خواب هم نتوانسته بود دستش را از تهیونگ جدا کند.
آرام، با همان نرمیِ نیمه‌خواب، دستش را بالا آورد و دور گ═ر═د═ن تهیونگ حلقه کرد؛
نه محکم، نه نمایشی—
فقط آن‌قدر که بگوید:
من اینجام.


بعد، خیلی کم و خیلی آهسته زمزمه کرد؛
جوری که بیشتر شبیه نفسِ یک خوابِ شیرین بود تا حرفی واقعی:
«اینجا… توی آغوشِت…»


تهیونگ، با همان دلِ هنوز لرزان، ات را محکم‌تر ب♡غ♡ل کرد.

انگار می‌خواست با بازوانش مرزِ خواب و واقعیت را نگه دارد؛
انگار اگر کمی شل می‌گرفت، دوباره کابوس از شکافِ تاریکی سر می‌کشید و همه‌چیز را می‌بُرد.


و آن صبحِ ساکت، تهیونگ فهمید:
گاهی ترس، از خودِ خواب نمی‌آید…
از این می‌آید که آدم در خواب، عزیزش را گم کند و بعد با تپشِ دل بیدار شود.

اما عشق—
اگر راست باشد—
حتی همان‌جا، میانِ خواب و نفس،
بلد است برگردد،
گرم بماند،
و نگذارد دل، برای همیشه در تاریکی بماند. 🤍

.
.
.
.


▓🖤Ξ»¯−ـ‗_ღܣܝ‌ ܢ̣ߊ‌ܝ‌ ܭܘ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ࡅ߭ࡅ߳ߺߺܙ ܝ‌ߊ ܩࡅ࡙‌ܢ̣ࡅ߭ܥ‌‌ࡅ࡙،ܥ‌‌ܠِ ܩࡍ߭. ܩࡅ࡙‌ܠܝ‌ܝ̇‌ܥ‌‌…ࡅ߭ܘ ߊ‌ܝ̇‌ ࡅ߳ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܭࡅِ࡙ ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢ̣،ߊ‌ܝ̇‌ ࡅ߳ܝ‌ܢܚِ. ܠحࡈ߭ߊߺܣ‌ߊ‌ܨ ܭܘ ܢ̣ࡅ࡙ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ ࡅ߭ܢܚ݅ࡐ‌ࡅ࡙…. ღ_‗ـ−¯«🖤Ξ二₪


The end...




لایک :80
کامنت:60
بازنشر:25


(قشنگا ... این تک‌ پارتی رو قبلا داخل همین پیجم گذاشتم و متاسفانه همراه با پست های دیگه ام اون موقع پاک شد ... و الان دوباره واستون گذاشتمش ... امیدوارم خوشتون بیاد✨🥹💗)

حمایت می کنید عروسکا؟!
دیدگاه ها (۳۰)

From Hatred to My Love

From Hatred to My Love

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 28✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط